برچسب: خیلی,
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
او گفت بیا از حالا شروع کنیم.
زن گفت باشد؛ مرد، پالتو اَش را پوشید،
زن، سیگارش را روشن کرد.
مرد رفت؛
وقتی که درِ چوبیِ کافه را بست، زن دود سیگارش را رها کرد؛
نفسی کشید،
به بیرون زل زده بود؛
مرد داشت از عرض خیابان رد می شد،
افتاد؛ و دیگر تکان نخورد . مردم دورش جمع شدند؛ زن پکی عمیق تر به سیگارش زد، چنان فرو می کشید که انگار معشوقه اش را به جان می کشد، ...سرخیِ لب های خسته اش را ته ِ سیگار ج
برچسب: پاییز,
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
همیشه حواستان به آنهایی که همیشه هستند باشد، آنها اگر بروند، دیگر بر نمی گردند، چون آنقدر پس کوچه های تنهائی شان را، تنها برگشته اند که بیمار شده اند، دیگر کشش ندارند خودشان را به دوش بکشند، سنگین شده اند ... هربار از تو بریده اند، و هربار نتوانسته اند، و تو این را خوب می دانی، برای همین آنقدر آزارش را دوست می داری، چون فقط اوست که می تواند اینهمه عاشقت باشد، و اما تو، حواست نیست، شاید یک روزبرنگ
برچسب: آخرین,
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
برچسب: دروغ,
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
این وبلاگ برای رفع تنهایی های این روزهای من است، حرف هایی خسته و غمگین، جا مانده در اندوهی فرو رفته در مه، اینجا را برای خودم ساخته ام تا کمی با خودم دوست تر باشم، تا یادم نرود چه اندوهی در من لانه کرده؛که تنها نباشم با خودم."لطفاً مطالبم رو کپی نکنید"، به دردتان نمی خورد، چون این ها حرفهای تنهایی یک دلند، حرف هایی از من به او نزدیک تر ... بگذارید حداقل اینجا راحت بمانم، از نا زیبایی ها ...J'écri
برچسب: پاییز,
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
امروز حالم خوب نبود، چشمان بی فروغم را از صبح به زوری به نوبت باز می کنم تا جلوی پایم را ببینم و دوباره از پله ها نیفتم، از آخرین باری که چند پله را با یک قدم طی کردم اصلاً خاطره ی خوبی ندارم. گیج و منگ و خسته. البته ازین روزها زیاد داشته ام، روز عجیبی نیست؛ اگر یک روز صبح بیدار شوم و قوقولی کنان پله ها را یکی در میان طی کنم و خودم را به آشپزخانه برسانم و چای دم کنم و توی فنجان سفیدِ بزرگ همیشگی ا
گاه به خود می گویم:"همین که آدم یکبار حواسش نباشد کافی است ..." اگر او فراموش کرد که یک شب حباب شیشه ای را بگذارد یا بره بدون سر و صدا در طی شب از جایش بیرون بیاید ..." آن وقت است که زنگوله ها گریه می کنند! ... یک راز خیلی بزرگ اینجاست. برای شما که مثل من شازده کوچولو را دوست دارید، هیچ چیز دنیا مهمتر از دانستن این نیست که در فلان نقطه ای، فلان بره ای که نمی شناسیم گلی را خورده باشد یا نه ... به آ
این وبلاگ برای رفع تنهایی های این روزهای من است، حرف هایی خسته و غمگین، جا مانده در اندوهی فرو رفته در مه، اینجا را برای خودم ساخته ام تا کمی با خودم دوست تر باشم، تا یادم نرود چه اندوهی در من لانه کرده؛که تنها نباشم با خودم."لطفاً مطالبم رو کپی نکنید"، به دردتان نمی خورد، چون این ها حرفهای تنهایی یک دلند، حرف هایی از من به او نزدیک تر ... بگذارید حداقل اینجا راحت بمانم، از نا زیبایی ها ...J'écri
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب: پزشک,
نویسنده: ابوالفضل محمدپور